چند نمونه از واژههای دزفولی
مِیرَ
شوهر
اَفتو
آفتاب
اُو
آب
پَسین
پس از ظهر
ایسون
اینک (حالا)، این زمان
اوسون
آن زمان (آن هنگام)
ایلا: این طرف اولا: آن طوف
کُلمِجور
کاوش وجستجو
قَلَپیدن
آهسته و به رو به بغل افتادن
شَکنیدن
تکان دادن، شکاندن، لرزیدن
شِیونیدن
به هم زدن
گُلنیدن
روشن کردن
خُفتیدن
خوابیدن
وِرسیدن
بلندشدن(برخیزیدن)
ترِِسَّن
توانستن
بزنیدن
بیختن،جدا کردن
انجنیدن
خورد کردن
رومنیدن
ویران کردن
پتی کوردن
خالی کردن
شک
تکان و لرزش
پیت خوَردن
پیچ خوردن
دِشبُل
غدّه
عَس
استخوان
تیه
چشم
گِندیک
قوزک پا
پِت
دماغ
تیک
پیشانی
بُرگ
ابرو
کُلمَک
آرنج
چاست
نهار
شووم
شام
ناشتا
صبحانه
پُرس
مراسم ختم
سُنگ سُنگ
یواش یواش (آهسته)
گَپ
بزرگ
توو
اتاق
شوومی
هندوانه
گِریوَ
گریه
وایه
آرزو
پتی
خالی
کت کوردند
بریدن،خرد کردن
کت کت
خورد خورد،تکه تکه
کِلِک
انگشت
کوی
کاهو
گیز
گیج و خیره
تار بفک
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 8:12 توسط محمد
|
مسا ئل مربوطه که با آن سروکار داریم در زندگی خوبی بدی شادی غم ولی همیشه بخندیم وشاد باشیم